سوسک طلایی !!
اسفند 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29  
گذشته ها
موضوع بندی

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 اسفند ماه سال 1387
عیدتان مبارک ...!!

 پست قبل به دلیل اینکه بعضیا فکر میکردن من عاشق و کشته مرده یه نفرم پاک شد ... عمرا دیگه اینجور داستانا بنویسم ... نه عاشقم نه میخوام باشم !!

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی         از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی   

 

 عدد هفت از هفت امشاسپند در دین زرتشتی (اورمزد، وهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندامذ، خورداد و اَمُرداد) گرفته شده ...

به نام هفت امشاسپند، هفت سینی یا بشقاب چینی را از قند و شکر و شیرینی پر می‌کردند و بر سر سفره می‌گذاشتند .

 زرتشتیان در سفره‌ی هفت سین آینه را در مقابل شمع روشن قرار می‌دهند تا روشنایی بیشتر شود که نشانه‌ی احترام به آتش است .
تخم مرغ نمایانگر زاد و ولد و زایش است که همیشه در سر سفره وجود داشته است .
سیر به عنوان دارو و ماده‌ای برای گندزدایی و پاکیزگی .
سکه به نماد سرمایه و ثروت . 

سیب ، سنجد ٬ سمنو ٬ ماهی همگی سمبل‌های باروری و زایش هستند .
 سنبل گُلی که عطرش نغمه‌ی آمدن بهار می‌دهد .
سبزه به نماد تولدی دوباره و شروع زندگی همیشه بر سر سفره بوده . 

بعضی از زرتشتیان سه قاب سبزه به نماد اندیشه‌ی‌ نیک، گفتار نیک و کردار نیک در سفره قرار می‌دهند.
از دیگر چیزهایی که بر سر سفره‌‌ی ایرانیان بوده نان به نماد فراوانی . 

 شیر تازه به نشان غذای نوزادی که تازه متولد شده و شمعدان که شمع‌ها را به احترام آتش روشن می‌کردند می‌توان نام برد . 

 

                                                              برگرفته از سایت ساعتی با شعر من ...  

 

 

سال نو رو به همه تبریک میگم ... 

امیدوارم توی این سال جدید همه شیوه و رفتار نو داشته باشد ... البته خوبش !! 

پ.ن 1 : وقتی آدم میدونه آخرین ساعت های یه سال رو میگذرونه چه لذتی داره ...

پ.ن 2 : بعد سال تحویل لباس بپوشیم و شاد و خوشحال بریم عید دیدنی ...!! :دی 

پ.ن 3 : من عیدی میخوام !! 

 

 


سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387
من ...!!

تنها ... 

موزیک .. 

لبخند ... 

خدا ...!! 

من اینم  

زنی تنها ... 

ایستاده بر پهنه این سرنوشت 

با کوله باری از دانسته ها 

و مشکوک به ندانسته ها 

 

باد می آید ... 

و شلاق سردش را  

بر پهنه پیکرم می کوبد !! 

و مرا به سویی 

انگار ... 

رهنمون میشود 

 

چشمانم را می بندم  

و دل به موسیقی و ترنم صدایی زیبا 

درگیری باد با سنگ 

با درخت 

و با هر انچه هست می نمایم ... 

 

وه که چه زیبا 

با صدای زیبا آرشه باد که بر پهنه ساز گیتی 

نواخته می شود آشنایم ... 

آه ... 

این صدا ... 

این آوا ... 

نوای اوست 

ندای اوست که مرا  

مشتاقانه به ادامه این راه می خواند  

این صدای خداست که میخواند ...  

 

 

  

 

پ.ن 1 : این متن رو یکی از دوستای خوبم ... Leon عزیز گفته ... این من بودم ... با چند تا کلمه که بالا نوشتم من رو اینجوری توصیف کرد ... واقعا لذت میبرم از همنشینی باهاش ... 

 

پ.ن 2 : هر روز بدتر از دیروز ...!!   

 

پ.ن 3 : همه چیم فدای یه تار موت رفیق ... اشکم دست خودم نبود وقتی اینو خوندم !! 

  

  

 


پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387
تولد ...!!

 

 9/26 ...  

رفتم توی سنی که اصلا دوسش ندارم ... 

با دو روز تاخیر توی وبلاگ نوشتم ... دلم میخواست روز تولدم آپ میکردم ولی روز تولدم توی قطار بودم ... 

تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..... 

... 

همین !! 

این ثبت دوم بود اگه درست یادم باشه ... 

چقدر زود میگذره ... 

و چقدر اتفاق برام افتاد و خواهد افتاد ... 

و ... 

 

 

پ.ن 1 : یکی از کادوهام واقعا ذوق زده ام کرد ... نه به خاطر اون چیزی که بود ... !!

 

پ.ن 2 : سحر گلم ممنونم به خاطر اینکه منو شوکه کردی !! 

 

پ.ن 3 : بعد از چند ماه دوستا همدیگرو دیدیم ..  

 


پنجشنبه 7 آذر ماه سال 1387
تسلیت ...!!

 

 

فکرشم نمیکردم یه روزی بخوام به خاطر مرگ کسی که هیچ ارتباطی باهاش نداشتم گریه کنم ... 

 

تا لحظه آخر باور نمیکرد که مرده ... 

 

لبه تابوت که از گوشه در اتاق معلوم شد جنازه رو بغل کرد ... 

 

بزرگ ... 

 

تازه باورش شد که مرده ... 

 

هیچکس آبرو نداشت که بخواد برش گردونه ...!! 

 

خیلی از اون صحنه ها جلوی چشممه ... گریه فقط روز اول 

 

الان فقط صحنه هایی که دیدم یادم میاد ...  

 

 به مامانم گفتم ... من مردم یه وقت جنازمو نذارین وسط دور تا دورم حرف بزنین که چیکار کنین !! 

   

چه جالب یکی میمیره و یکی دیگه به دنیا میاد ... 

 

 

پ.ن 1 : روز به روز پستای من کوچیک میشن ..!! 

 

پ.ن 2 : بعد از ۵ ماه عکسا رو تحویل دادن ... خودم کیف کردم وقتی خودم رو دیدم !! 

 

پ.ن 3 : آرامش میخوام ... پس چیزی میسازم که بهم آرامش بده ... 

 

پ.ن 4 : برای تنوع قالب رو عوض کردم ٬ چطوره ؟ 

 

 

 


شنبه 20 مهر ماه سال 1387
هستم ولی کم ...!!

  

خب اینم از داستان پست قبل !! 

دیگه مثل همیشه نمیتونم زیاد بیام 

گرچه وقتی هم بودم پشت سر هم آپ نمیکردم ... اما حداقل به خیلی جاها سر میزدم و همه جا حضور داشتم 

دوستان ... 

اونایی که منو میشناسن ... 

منو ببخشید اگه نمیام ... کم میام ...  

خیلی کم میام نت ... 

ولی هر موقع بیام سعی میکنم به همتون سر میزنم ... 

 

پ.ن 1 : من اینجا و دوستان رو نمیذارم کنار ... فقط مثل همیشه باز با کمبود وقت مواجه شدم ... ببخشید !! 

 

پ.ن 2 : فقط اومدم بگم که در جریان باشین ... 

 

پ.ن 3 : پخخخخخخخخخخخخ

 


پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387
سفرنامه ..!!

  

آورده اند که روزی شیخ نگین به همراه مادر گرامی تصمیم بر سفر گرفتندی !! 

از آنجا که شیخ قصد زیارت بارگاه مطهر و ادای نذری را داشته راهی سفر شدندی ... 

شیخ دوستانی در شهر مقدس ( مشهد ) داشته من جمله : شیخ یوسف و شیخ طوسی !!   

پوزش٬ شیخ یوسف و شیخ اشکان !! 

شیخ بزرگ با خود فکر کردندی و چنین استنباط کردندی که در سفر به بارگاه مطهر و بعد از ادای نذر خویش ملاقاتی با دوستان خود داشتندی
و از آنجا که مادر شیخ بزرگ مخالفتی از خود نشان نداده راهی سفر شدندی ... 

پس از طی کردن راه با وسایل جدید که شیخ ذهن خود را درگیر آنان نمیکندی و بعد از تحمل مشقت و سختی های راه به مشهد فرو شدندی ..‌!!

پس از قربانی کردن شتر بر سر راه شیخ توسط شیخ یوسف و شیخ اشکان ٬ شیخ بزرگ به محلی برای استراحت که جدیدا بدان هتل گویندی فرو شدندی ..  

بعد از استحرات شیخ و سر زدن به لباسشویی هتل !! 

شیخ به همراه مادر خود به دکان شیخ اشکان فرو شدندی و شیخ اشکان و شیخ یوسف را ملاقات کردندی و بسی مشعوف گشتندی (سه شنبه ۲/۷/۸۷ )

بعد از جویا شدن از حال و احوال یکدیگر و برداشتن چند فیلم از فیلم های شیخ اشکان و میل کردن چند رانی و صحبت با شیخ سارا ٬ به سمت هتل روان شدندی ... 

شیخ نگین در هتل تعویض البسه کرده و پس از جویا شدن از اینکه آیا هتل ساعت ۳ بامداد باز میباشد یا نه !!! 

رفتندی تا نذر خود را ادا کردندی ... و بدان دلیل که آن شب با شب ۲۳ رمضان که در آن به طلب عفو و بخشش مشغول میگردندی ( درسته ؟!! ) متقارن شدندی ... 

شیخ نگین با جمله دوستان خود ترتیب ملاقاتی داده تا با یکدیگر طلب عفو و بخشش کنندی   

پس از له گشتن توسط مردم عامه و طی کردن صحن های مختلف شیخ نگین ٬ شیخ یوسف و شیخ اشکان را در زیر سرویس های بهداشتی پیدا کردندی !! 

و بعد از آن شیخ نگین و مادر عزیز و جمله دوستان قرآن بر سر گذاشته و مشغول طلب عفو شدندی و بسیار غلط کردم را گفتندی ...

پس از آن دچار ضعف شدندی و شیخ یوسف شکلات هایی آوردندی و با جمله دوستان نوش جان فرمودندی !! از جمله شکلات شیری تبریزی و شکلات ساچمه ای   

نقل شده است که شیخ یوسف ٬ شیخ اشکان را در سن ۹۰ سالگی نیز تصور کرده که روزی این سفرنامه را برای نوه خود تعریف کردندی !! 

پس آن به زیارت رفتندی و شیخ نگین بعد از زیارت شیخ یوسف را در حالت تمدد اعصاب  و شیخ اشکان را در حال خواب پیدا کردندی  

پس از آن شیخ نگین به هتل فرو شدندی ..  

فردای  آن روز (چهارشنبه ۳/۷/۸۷ ) شیخ نگین به مغازه های مختلف فرو شدندی و خرید کردندی 

و پس از غروب خورشید و افطار دوستان شیخ ٬ شیخ نگین به همراه مادر و جمله دوستان به مرکز تجاری الماس شرق فرو شدندی و در آن جا گردو بر سر مردم انداختندی !! 

در آنجا شیخ اشکان خانه رویاهای خود را پیدا کردندی و عکسی یادگاری با آن گرفتندی  

پس از آن به خری مست برخوردندی و پس از نصیحت های فراوان توسط سه شیخ   راه خود را گرفتندی و شیخ نگین به حرم فرو شدندی و جمله دوستان شیخ به بازی ماریو مشغول شدندی !! 

فردای آن روز شیخ نگین آخرین خرید خود را انجام داده و با شیخ یوسف و شیخ اشکان وداع کرده و آنان را به زادگاه خود دعوت کرده و به دیار خود پرواز کردندی 

پس از گذشت ۳ ساعت شیخ نگین مجددا با شیخ اشکان و شیخ یوسف حال و احوال کرده و بسی متحیر گشتندی که تکنولوژی چه کارها که نمیکنندی !!   

 

این بود خلاصه ای از این سفر  .

 

                                                         « نقل شده از سفرنامه شیخ نگین و دوستان » 

 

                                                 

 

 

پ.ن 1 : در این سفر شیخ نگین و جمله دوستان شیخ سوتی های فراوانی دادنی که از شیخ یوسف و شیخ اشکان خواهش کردندی که آنان را یادآوری کنندی !!  

 

پ.ن 2 : شیخ نگین و مادر در یک حرکت کاملا متحیر کننده به جای پذیرش به لباسشویی فرو شدندی !! 

 

پ.ن 3 : به امید سفرنامه های بعدی .. 

  

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 35419


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها
my-beetle = سوسک طلایی !!
(دختر آریایی اسبق)

دیوانه بمانید٬اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬
اما بیاموزید که...
بدون جلب توجه متفاوت باشید.

                                      (پائولوکوئلیو)
شناسنامه کامل من...